امروز خورشید ابی رنگ است
دریا سفید
و موجها به رنگ قرمز خون
دخترک کوچک سبدی در دست دارد لباس قرمز خود را پوشیده و به خانه مادر بزرگ میرود
بی خبر از گرگی منتظر اوست
اوار میخواند :لا لا لا لا
و واقعیتی تلخ دنیارا نشان میدهد
و من از این بالا ان همه را تماشا میکنم
تمام موجودات را
از وقتی انسانیت مرد بقال سر کوچه تنها ماند
به همراه سبزی هایش
همسایه خشمگین توپ کودک را پاره کرد
کودک گریان به حانه برگشت
کودک فقط همان توپ را داشت
دختری با شنل قرمز پشت در است
در را براش باز گذاشتم
ارام روی تخت میخوابم
و میگویم : وارد شو |